X
تبلیغات
♥ ♥ یه دنیا دلم گرفته ♥ ♥


♥ ♥ یه دنیا دلم گرفته ♥ ♥

شــــــک نکن...

"آینده ای " خواهم ساخت کـــــــه "گذشته ام"

جلویش زانو بــــــزند...

قرار نیست من هم دل کس دیگـــــــری را بسوزانم..

برعکـــــــــس...

کســـی را که وارد زندگیـــــــم میشود

آنقـــــــدر خوشبخت میکنم که

به هر روزی که جای" او" نیستی

به خــــــودت " لعنـــــت " بفرستی...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:48 توسط ملکه| |

هيچ شباهتی به يوسف ندارم...

نه رسولم,نه زيبايم,نه براي كسي عزيزم,نه چشم به راهي دارم...

فقط...

در " چاه " افتاده ام!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:51 توسط ملکه| |

مــن مـــردادیـم

محکــــم تــر ازآنـــم کـه برای تنــها نــبودنــم

آنچـــه کــــه اســـمش را غــرورگــــذاشتــــه ام،

برای کسی بــه زمیـــن بکــــوبــم

من از تبار مـــــردادم...

از نسل شیـر کهکشان

صمیمی و گرمم.... چون عنصر وجودیم از آتش است

و ستارۀ حاکمم خورشید.

احساس پاک و خالصی دارم که هیچگاه نمی میرد...

چون فلز وجودم از طلای ناب است.

من " اراده میکنم " چون شعار من این است

مـرا با هیچکس مقایسـه نکن...

من فرزنـد مــردادم.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 21:15 توسط ملکه| |

ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺑﻮﺩ ؛
ﻭ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺨﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ !
ﺭﻓﺘﻨﺪ ، ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﯼ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻣﻢ
ﻣﯿﺮﺳﺪ ... ((:!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:46 توسط ملکه| |

به بعضی ها هم باید گفــــت

به ما نمی خوردی چون به مانع می خوردی

لیاقت می خواست داشتنه مـــــــا


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 16:13 توسط ملکه| |

این روزها ، ادمها سرشان شلوغ است.

کسی حوصله خدا را ندارد.

کسی حال او را نمی پرسد.اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس...

ساعتهایت را با او قسمت کن...

ثانیه هایت را هم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 23:30 توسط ملکه| |

یه روز یه نفر وارد زندگیتون میشه

و شما از اونایی که گذاشتن رفتن به خاطـــــــــره رفتنشون

تشکر میکنین...


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 13:29 توسط ملکه| |

غمـــــــــــه دنیاست

وقتی عشقـــــــــت دور از اینجاســـــت...


نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 14:5 توسط ملکه| |

ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺯ ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺖ ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﺷﻪ .
ﺍﺯ ﻓﻴﺲ ﺑﻮﻛﺖ ﺑﻼﻙ ﻣﻲ ﺷﻪ ..
ﻣﺴﻴﺠﺎﺵ ﺩﻳﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﺷﻪ ..
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻳﻦ .
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﺴﺘﻲ ..
ﺍﻣﺎ . . .
ﺑﺎ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ .
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ..
ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ..
ﻭﻗﺘﻲ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ ﻭ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩﺵ
ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ...
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻏﺸﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ...
ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻼﻣﺸﻮ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ..
ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻲ ﺩﻭﻧﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺘﻲ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺳﺘﻮ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻪ ﻭ
ﻧﻤﻲ ﺧﻮﻧﻪ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ :|

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 21:18 توسط ملکه| |

بــه یــاد کســانـی بــاشیــم کــه . . .:
هفــت سینشــان را بـــا یـک سیـن نـــاخواستــه بــا نــام "ســرطـان"
مـی چینینــد . . . !
بــه یـــاد کــودکــانـی بــاشیــم . . . :
کــه "سـرمــای" خیــابــان سیـنِ همیشگــی هفــت سینشــان اسـت . ..! !!
خدایا این شب عیدی دل همه را شاد کن. . .
آمین
ســال نو مبــــــــــــــــارک :*
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 12:46 توسط ملکه| |

و در آخــــــــــــــــــــر..!

حرامـــــــــــش بـــــــاد آ نـــــــــــــکــــــه پر ميـــــــکند جاي مــــــــــرا ..
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 12:38 توسط ملکه| |

باور کنید که فراموشش کرده ام
اما نمی دانم چرا
بعضی وقت ها
همین که اسمش را می شنوم
بی اختیار خاطره از چشمم فرو می ریزد...

بغض میــــــکنم...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 21:38 توسط ملکه| |

کـاش حداقل انصـاف داشتي

و مهربانـي ام را بهانـه ي رفتنت نميکردي

تا من مجبور نشوم هر روز سنگ را نشان دلــم بدهم

و بگويم اگــر مثل اين بودي

او نميرفت...
نگاره: ‏کـاش حداقل انصـاف داشتي

و مهربانـي ام را بهانـه ي رفتنت نميکردي

تا من مجبور نشوم هر روز سنگ را نشان دلــم بدهم

و بگويم اگــر مثل اين بودي

او نميرفت...‏
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 21:34 توسط ملکه| |

هي رفيق
بازيه خوبي بود
بس است ديگر
شمشير ها را زمين بگذاريم
خسته شدم
بيا
بيا دستت را به من بده
اما
صبر كن!
چرا
دست تو خونيست؟
چرا کمر من ميسوزد؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 21:27 توسط ملکه| |

یک دقیقه سکوت به احترام همه ی اعتمادهایی که بادروغ لجن مال شدند...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 23:9 توسط ملکه| |

کجایی مــرگ؟ چرا دیگر سـراغ از من نمی گیری؟

کجایی مــرگ؟ مگـــر از مـن گــریزانی؟

چنان دلـشوره دارم من،چنان دلــتنگ دیدارم!

که گویـــے آســمان هم از حضورم شکوه ها دارد!

دل من خواب می خواهد کمـــے آرامش مـطلق!

بیا ای مرگ،بیا از غـــــم رهـــایم کن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 22:51 توسط ملکه| |

با اینکه زندگی باهام خوب تا نکـــــــــرد..

نبودنت تورو از من جـــــــدا نکرد

ویلون کوچه هام... دنبال کی برم؟؟

چـــــــــون بعد تو فقــــــــط

فکره مقصــــــــرم...

فکـــــــــــــره مقصرم...........

این بد بیاریا تقصیره من نبود

اینکه توام بری تقدیره من نبود

این حال و روزمه از غصه تب کنم

هر روزم این شــــــــده

روزامو شب کنم.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 21:37 توسط ملکه| |

خیلی بده خبـــــره ازدواجشو واست بیارن

"مخاطب خاص" قدیمـا :

اگه میخونی ایشالا خوشبخـــــــت شی...

با یه عالمه حـــــــــــرف و بغض و گریه و به نام "قسمـــــــت"...

خداحافـــــــظ....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 21:27 توسط ملکه| |

مخـاطبــ خـآصــ مـטּ

بـہ سـاבگـے یکــ لبخـنــב

رهـایمـ کــرב

"او" رفـتـــ

و مــنـــ عـاشـقـانــہ هـاے

بـے مخـاطبـمـ را بـہ حـراجــ

گـذاشـتـــہ امــ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 14:54 توسط ملکه| |

به حرمت تمام عاشقانه ها ...
بمان و عاشقی کن ....
شاید حال دلم خوب شود ...
کسی چه می داند !!!
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 13:1 توسط ملکه| |

آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد

کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است

چندیست تــابـــلو زده ام

کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید

نـــه بـــرای دل شکسته ام

بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد.

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 15:13 توسط ملکه| |

آنچه از روزگار بدست ميآيد ، با خنده نميماند

و آنچه از دست برود با گريه جبران نميشود

خورشيد فردا طلوع خواهد کرد ...

حتي اگر ما نباشيم

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 15:8 توسط ملکه| |

هــــــر روزم این شده

روزامــــــــــــو شب کنم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 16:4 توسط ملکه| |

به سلامتـﮯ حرفهاے בلت که به کسـﮯ نگفتـﮯ! به سلامتـﮯ اینکه کوه בرבبودے ولے בم نزدے!به سلامتـﮯ تنهایے هات ولـﮯتنهایـﮯ رو בوست نداشتـﮯ! به سلامتـﮯ ارزوهایـﮯ که نتونستـﮯ لمسشون کنـﮯ! به سلامتـﮯ عشقـﮯ که طالعش به اسمت نبود ولـﮯهنوزهم בوسش دارے! به سلامتـﮯ شبهایـﮯ که تو تنهاییهات گریه کردے ولےنمیدونستـﮯ براے چے! به سلامتـﮯ בوست و ادمهایـﮯکه از پشت خنجر زدלּ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 9:52 توسط ملکه| |

باورت بشه یا نه!؟روزی میرسه که دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نمیشه، برای نگاه کردنم، خندیدنم، اذیت کردنم، مهربونیم، صداقتم، برای تمام لحظاتى که درکنارم داشتی، روزی میرسه که درحسرت تکرار دوباره من خواهی بود...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 19:31 توسط ملکه| |

از تو میگذرم ولی خدا اگر از تو بگذره من از خدا نمیگذرم...
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 11:13 توسط ملکه| |

دیگــــر نــــه طـــــاقت دوبـــاره شــکستن را دارم

نـــــه حــــــس دوبـــــــاره ســـــــاختن...

ارزش تنــهایـــیـم راهیـــچ نــدارد..

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 21:27 توسط ملکه| |

خط زدن بر من پایان من نیست آغاز بی لیاقتی توست.. تلفن را بکش لپ تاپت را زمین بزن عکسهایم را بسوزان ،نَفَست را چه میکنی؟ دیگــــر نــــه طـــــاقت دوبـــاره شــکستن را دارم نـــــه حــــــس دوبـــــــاره ســـــــاختن... گــــوش هــــایــم را مــی گــیـرم چــَشم هـآیم را مـی بنـــدمو زبــانَـم رآ گـآز میگـیرم ارزش تنــهایـــیـم راهیـــچ نــدارد..
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 4:14 توسط ملکه| |

یه دختر مــــــــردادی همونقدر که میتونه گرم و مهربون و پرشور باشه،همونقدرم میتونه سرد و مغرور و بی احساس باشه اگـــــــــــر غرورشو به بازی بگیرن...... پس حواستو جمع کن غریبه
نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت 0:54 توسط ملکه| |

محفل آریائی تان طلائی ، دلهایتان دریائی ، شادیهایتان یلدائی

مبارک باد این شب اهورائی . . .

یلــــــــــداتون مبارکــــــــــ

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 19:28 توسط ملکه| |


Design By : Night Skin